هر قدر منتظرت ماندم,
نه در افق کوچه آمدی نه در امتداد دشت!
فقط چشمانم به آسمان ماند و ستاره ای که هرگز به من چشمکی نزد...
نه تو آمدی
نه خاطراتت رفت
من بودم و تو نبودی
من ماندم و تو نماندی
...
حالا اما نه دیگر کوچه باغ سبز است
و نه گلدان تو,بر طاقچه...
فقط چشمان ماند به در... تا ابد
٢٧/١٠/٨٩
یعنی واقعا حرفی واسه گفتن ندارم؟
...
..
.
پس چرا ساکتم؟
ای بزرگ موندنی خدا نگهدار
ای طلایه دار روز خدا نگهدار
رفتنت مرگ گذشته های ما نیست
ای حماسۀ هنوز،خدا نگهدار
کوچه ی ما هنوزم بن بست/اما
دیگه تا رود بزرگ راهی نمونده
خونه این خونۀ ویرون خیلی وقته
که من و ما رو بهم دیگه رسونده
گرمی دست نوازشگرت ای کاش
بار دیگه مرهم زخمای من شه
کاش بازم یه لحظه توو این ظهر تن سوز
سایۀ تو همۀ دنیای من شه... 
...............................................................................................................
آنقدر مرگ را زیسته ام که دیگر زندگی کردن از خاطرم رفته است!
من مانده ام و عکس هایی بر دیوار
من مانده ام و تباری که جوانه هایش به خاک ریختند
من مانده ام و تباری که ریشه اش رفت!!!
..............................................................................................................
بابا بزرگ خدا نگهدار ٩/۶/١٣٨٩ - ٢١ رمضان

شبی که تو را بخوانم خواهم مرد!
اما چه کنم که وسوسه های پچ پچم با تو،در آن غروب نیامده،مرا به کام درد دلهای شبانه می کشاند...
من و تو اینسو و آنسوی دیروز و فردا ها،گمکرده راه امروزیم...
پس بیا
بیا تا بی آنکه رفتن را دوره کنیم برای شب ها تا صبح لالایی ستارگان را ترانه ساز کنیم...
قدم قدم
حرف به حرف
...
نمی دانم،نمی دانم چه بلایی بر سر امروز و امشب و این لحظه های اکنونم آمده
که تو آنسو،بی خیال از خیالات من
من اینسو،پر از خیال تو
خیالی پر از شعر کردن تو
اما،آنقدر برایت نخواندم که نوشتن از یادم رفت!
ببین...
چه بی دست و چه بی پا
چه ناشیانه از تو می خوانم!
بی قافیه و کنایه و ایهام!
من ماندم و کاغذ های غریبه در دست باد،
من ماندم و کوچه های شهر و دستانی پر از دلتنگی تو،
من ماندم و سکوت اعتراف به تو
در همین کوچه باغ نزدیک
در همین زمستان بهار خورده
در همین زمستان بود که لرزیدم!
من بودم و برف ریز شبانه
من بودم و کوچه های خالی
من بودم و هزار ناگفته
...این شد که قصه های مادر بزرگ شد تمام زندگی من
" یکی بود،یکی نبود..."!
بودن را بی تو هزار بار صرف کردم
به هزار ترانه و بهانه صدایت زدم،اما نشنیدی
به هزار شب طلب کردم بودنت را،اما نشنیدی
اینجا و آنجای هر گوشه کناری
در آغوش هر اشک
پشت هزار فرسخ سکوت پنهان ماندم
که شک کنم آیا خیر
که بدانی یا خیر
که دوستت می دارم...
پ.ن:به یاد خاطره ی یک شب پر از سکوت و خاطره
به رنگ سبز شمال،به طراوت شبنم...
و پرسه هایی که آبستن درد دل شد و دل لرزه های عمیق...
(تقدیم به پریسا زاهدی عزیز-از سرزمین سبز)
یکسال دیگر گذشت
ساده تر از ساعت،خسته تر از لحظه
دوباره من
دوباره تب!
آنقدر روزها را شمردم تا امسال عمرم سر آمد...
نمی دانم پیرتر شدم یا که فقط پیر!
اصلا نمیدانم سالگرد بگیرم امشب را که یا سالمرگ!
حالم از آن حال های دیوانگیست و تنهایی
حالم خراب تر از هر روز و همه روز
دست بر قلم می سایم و نمی توانم نوشت...
چشم به اشک می برم و نمی توانم گریست...
نمی دانم چه آمده امشب
بر این من و این حال!
نمی دانم
اما می دانم که امشب،حتی برای دل خودم هم نمی توانم نوشت...
......................................................................................................................
...امروز ١٩ فروردین ١٣٨٩
امروز تولدمه
با یه عالمه زور و زحمت از پادگان آموزشی شهید مدرس (معروف به هتل مدرس!) مرخصی گرفتم و اومدم خونه... (٨٩/١/١٨)
هرچقدر تلاش کردم که بنویسم،نشد...
نمی دونم انگار این قلم هم می خواد واسم ناز کنه...
ایراد نداره...
تصمیم گرفتم یکی از کازای قدیمی رو که مرتبط با تولدم بود رو واستون بذارم دوستای عزیز...
و در آخر ...
دیگر هیچ!!!
......................................................................................................................
به آن زمان که آمدم،از آن زمان که رسته ام
از آن زمان که چشم را به مردمان گشوده ام
به آسمان ودر زمین، نشـسته اند در کمیـــن
ماه و ســـــتاره اى که من، براى آن آمده ام
نه وحشتى براى باد ، نه واهـــمه براى آب
سـپید روى و ساده دل، پا به زمین نـهاده ام
نه عقربک بدست من، نه لمحه اى به کام من
به دست پست روزگار، به لامکـــان دویده ام
مرا تـــرانه اى نبود ، مرا بهـــــانه اى نبود
چه بى حساب و بى کتاب به باغتان رمیده ام
بدست چرخ روزگار،به روى باغ بى حصار
به چشم خیس ودست وپا،بدین کنام رسیده ام
به چشم و خشم بردگى ، به خفت و زنندگـى
کبود چشم و خون دل،به زندگى نشســــته ام
به پنجره نشــــسته ام ، ززندگى گســـسته ام
تکیــده و شکســته پا ، به این قـلم شکـسته ام
در آســـمان نگاه من، به ضـجه اى کلام من
هزار آرزو به دل ، به این کــنـون تکیـــده ام
شبـــانه ها ستـــاره ها ، به روزها پرنده ها
به بى زمانـى زمان ، به سوز دل نشــسته ام
نه بر گناه سعى من ، نه بر هوس هواى من
به کنج خالى دلـــــم ، ز دیـگــران بریــده ام
تمــــام تـقـــویم زمان ، تمـام دیر لا مکــــان
به حمله ى درندگان ، به دفـتـرم نشــسـته ام
هـمـدم لحظـــه هاى من ، تمامــى وجود من
گـاه مهـربان توسـت ، به درگهــت فتــاده ام
شبانه اى به نـام تو ، پنجره اى به چشـم تو
کــلام مـن به نام تو ، به پاى تو نشـسته ام
تویى طراوت دلــم ، تویـى تـرانه ى لبـــــم
تویـى نویـد زندگـى ، ز غـیـر تو گسـسته ام
از قـفـســم پریــده ام ، از نفــسـم بریــده ام
با تو وعـشق پاک تو،به این زمان رسیـده ام
تویى تو شادى دلم، تویى تمـام هستـــــى ام
تویى بهانه ى قـلـم ، ز ترس تو شـکسـته ام
هــراس تو وحشـت من ، نگـاه تو نیـاز من
نبودنت حجـله ى من،تورا به دل نشـسـته ام
اسم شبـــم نواى تو ، ترانه ام به اســـــم تو
تمام بودنــم به تو ، تو را به جان خریـده ام
دست مرا بگیر و بر ، به آن زمانه ى دگــر
به آسمان دیگرى،کز این زمین چه خسـته ام
بیا و مـهـربانه باش ،به شـانه ام بهـانه باش
به آشـیان زنـدگــى،هـمیـشه و هـمیـشـه باش
... ٣ تیر ١٣٨۵
یه یادگاری قدیمی از یک یاد قدیمی،یک ترانه از یار قدیمی
یادش بخیر...
تولدت مبارک پیرمرد...
نظرات ()